تبليغاتX
درد عشق

عروس خانم دوشيزه آيا وکيلم شما را به مهر : گوگل عدد سکه بهار آزادي / يک وب کم / سند يک سايت اينترنت اختصاصي دات کام / يک مودم DSL / اينترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح! / LCD و شمعدان / يک هدست بي سيم / چهارده روم اختصاصي به نيت چهارده … / پنج گيگا بايت ميل باکس اختصاصي به نيت پنج … به عقد دائم آقاي در بياورم ؟ جمعيت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!! حاج آقا : براي بار دوم آيا وکيلم ؟ جمعيت : عروس رفته ويروس کش آپديت کنه!! حاج آقا :!!!BUZZ , براي بار سوم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:0
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره، در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن، خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن، چوپان دروغگو معاملات ملکی باز کرده و عزيز شده و کلی طرفدار داره، شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن، حسنک گوسفند موسفند حالیش نیست، بساز بفروش شده، دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن، كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده، كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه، روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست، حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی می‌کنه، آرش كمانگير معتاد شده، شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي، رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف قاپي، راستي چي به سر ما اومده؟!!؟
فقط عقابه هست که هنوز سر حرفش وایساده ... هنوز که هنوزه میگه... از ماست که برماست

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:10
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دهقان فداکار پیر شد,
چوپان دروغگو عزیز شده,
شنگول و منگول گرگ شدن,
کوکب حوصله مهمون رو نداره,
اکبر تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه,
روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه اس,
حسنک گوسفندانش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده,
آرش کمانگیر معتاد شده,
شیرین فرهاد رو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی,
رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده با اسفنیار میرن کیف قاپی,
واقعا چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟!


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:23
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
مذيت جنس برتر بودن(پسر) بودن :
1 - دخـــــتر نيـــســتيــــد
 2- هميشه خودتون هسـتـيد(100 مدل آرايش نمي کنيد)
3 - فقط شما مي تونيد رئيس جمهور بشيد
 4- فقط شما مي تونيد بريد ورزشگاه آزادي و فوتبال ببينيد
 5- براي دعوا کردن به بابا يا داداش بزرگتر احتياج نداريد
6 - توي اتوبوس جاي بيشتري نسبت به دخترا داريد
7 - در کمتر از 10 دقيقه مي تونيد دوش بگيريد
8 - هر جور که حال کنيد لباس مي پوشيد
9 - در کمتر از 2 دقيقه لباس مي پوشيد و آماده مي شيد
10 -كهنه بچه نميشوري
11-به دست هيچ پسري اسگل نمي شيد
12-و مهمتر از همه اينکه شما هيچ وقت نمي ترشيد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

دختری با مادرش در رختخواب
درد دل می کرد با چشمی پر آب

گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم
!

سن من از بیست وشش افزون شدِ
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
!

مادرش چون حرف دختر را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر : مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضاً صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری همصحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعدِ جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ، خیلی بدی
واقعاً که پوز مادر را زدی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:42
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع میکرد سگ واق واق میکرد و همه با هم یک صدا حسنی رو صدا میزدن

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:14
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
اگر روزی ندانسته به احساس تو خندیدم

ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نا مهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

گناهم را ببخش


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:14
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

یه بار بهش گفتم:

منو دوست داری؟؟

خندید و گفت:

آره

گفتم:

مثلا چقدر؟؟

گفت:به اندازه همه ستارهای آسمون

نگاه کردم به آسمون

دیدم هوا ابریه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:26
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:24
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

مرد جوون: ببخشين آقا، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا" امكانش هست !
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون: كاملا" امكان داره !
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد از يه مدت، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!!!!

نتیجه ی اخلاقی:  واسه دوست پسراتون ساعت بخرین که اگه خدایی نکرده، دور از جون، روم به دیوار خواستن بیان خواستگاری ......

ج/پ  خوش به حال خودم که از ۷ دولت آزادم!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:51
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بارها گفتم دوست داري مرا ؟ گفت: آري? تا ان موقع خاموش بودم ولي آخر از پاي شکيب افتادم و گفتم: راستش را بگو تو را خواهم بخشيد.آيا دل به ديگري بسته اي گفت :نه فرياد زدم گفتم بگو راستش را هر چه هست تو را خواهم بخشيد از گناهت هر چه سنگين باشد خواهم گذشت عاقبت با اميد و آرزوي فراوان پيش امد و گفت: مرا ببخش ديگري را دوست دارم. گفتم: مدتها تو به من دروغ گفتي اين بار من به تو دروغ گفتم : هرگز تو را نخواهم بخشيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:57
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 19:58
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم 

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری 

کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر

شانه هايت بگذارم ... 

از عشق تو ... از داشتن تو  

اشک شوق ريزم...  

منتظر لحظه ای هستم ...  

لحظه ای مقدس ...  

منتظر لحظه ی پيوند  

که تو را در اغوش گيرم  

بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...  

و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم  

آری من منتظرم ...

گفتي دوستت دارم

سرم را پايين انداختم و گفتم نظر لطفته

سرم و بالا آوردي و تو چشمام نگاه کردي و گفتي نظر لطفم نيست نظر دلمه

... تکرار اون نگاه نافذ و اون جمله که هيچ وقت برام تکراري نميشه باعث شد که

منم صاحب نظر بشم...

و منو مجبور کنه که بهت بگم منم دوست دارم

مگه نگفته بودي دوستت دارم ...

مگه دوستت نداشتم؟؟؟پس چرا حالا..

تنها هم آغوش من ياد توست؟؟؟

يکي از ما دو دروغ ميگفت ... ولي هنوز

همان قدر برايم عزيز هستي که نمي توانم

                                              تهمت اين دروغگويي را به تو بزنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:19
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق دل تنها ...

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ...

اسیری در یک قلب سرخ ...

آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم ...

لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق خاطره ام ز هفت آسمان خواهم گذشت

در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصد م که همان خانه عشقم است برسم ...

آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ...

عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ...

در آتش فاصله ها سوخته است ، در گلدان طاغچه تنها یی ها شکسته است ...

و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی اوبسته است ...

آری من همانم که به او میگویند دیوانه ، به او میگویند آواره ...

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ...

با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم ...

فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش

با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست ؟!!

آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده ...

همانی که نامش در این دنیا مانده ویادش ،

همیشه وهمیشه یک عاقل را نیزمجنون میکند ...

آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته ...

همان عاشقی که به او میگویند دیوانه...

دیــــوانـــــــــه...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:35
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

1) داداش اينترنتی تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجانی بگيرن .

 

2) داداش خر زور تا در مواقع لزوم حال بعضی ها را بگيره .

 

3) داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بی اف منه .

 

4) داداش خرخون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه .

 

5) داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه .

 

6) داداشی كه چشم ديدنشو نداره (همون داداش واقعی خودش)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:5
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 

اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .

اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر
.

حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد
:

*
سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد
.

*
حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم
.

*
سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون
.

*
سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت  دختره مي نويسند (من خرهستم
).

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:3
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

دیوار نویسی دانشگاهی:

-امروز چقدر ناز شدی تو!

-خدایا چرا روستای ما اینقدر کوچک است

-من مسؤلیت ترور آشپز سلف را به عهده می گیرم

-جناب آقای استاد فلانی! روای[...]

-مرده شور هر چی بچه تهران سوسول را ببرد!!

-چرا نمی فهمی دوست دارم الاغ!!

-هر کس این دیوار نوشته را بخواند خر است!

-خدایا پوسیدم در این خوابگاه!

-کنه آرگاس به صورت .....تولید مثل می کند!

دیوار نویسی پادگانی:

- جناب سرهنگ !به مادر محترم سلام مرا برسان!

-چون می گذرد غمی نیست

-یادگاری از رجبعلی دست بیل اعزامی از قربیل آباد خپل

-ژیلا خواهش می کنم برای من صبر کن!(هوووووو)

-این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

-این آش چه زیباست ولی آش ننم نیست!!

-اگه اضافه خدمت نخورده بودم شش ماه پیش ترخیص شده بودم

-وقتی گلنگدن عشقم را کشیدم و به سمت تو شلیک کردم

جا خالی دادی !خیلی نامردی!!

-چیست این افسانه ی هستی خدایا چیست

-خدایا کف کردیم از بی سیگاری!

اینجا جایی است که خر وارد می شوی و آدم از آن بیرون می روی!

-می خواهم فرار کنم ولی جرأتش را ندارم

-لعنت به برجک نگهبانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:59
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

۱-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

2- اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

 

3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

 

4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6- دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن

 

8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

 

9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

 

۱۰-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله!

 

11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

 

12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

 

13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

 

14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن

 

15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا

 

16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!

 

17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

 

18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

 

19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!

 

 

21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

 

22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!!!

 

23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:57
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

 

2- اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابلحل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده

 

3- يه دختر اگر دو تا مشکلغير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:44
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                                                                     دخترا !!!  

دخترا فرق ميزارن بين موهاشون   ...  روسری رو ميزارن وسط سراشون

يه شلوار می پوشن گندس براشون  ...  يه مانتو می پوشن قد پيرهناشون

يه شلوار می پوشن کوتاه براشون  ...  تازه تا ميزنن اون پاچه هاشون

يه جفت لنز ميخرن واسه چشاشون  ...  ميرن بيرون قر ميدن باهاشون

يه سوييچ ميگيرن کف دستاشون  ...  ميگن ما بنز داريم جون اقاشون

يه گوشی ميخرن بدون سيم کارت  ...  کشکی ميگيرن در گوشاشون

ناخون ميزارن ۳۰۰-۲۰۰متر  ...  همچين يه نمور قد باباشون

يه کيف ميگيرن زير بغلاشون  ...  بعد روش ميزنن عکس رفقاشون

قرمز ميکنن دور لباشون  ...  مشکی ميکنن دور چشاشون

ای بابا خسته شدم ازبس که گفتم  ...  درمورد اين افاده هاشون

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 21:40
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن
رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين
موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 21:22
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت می بخشد مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی شعله های آتش زا بزرگتر میکند

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:36
  به قلم: جعفر پیرمرادیان   | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را